کیارش و کیان شاهزاده های کوچولو مامان وبابا

خاطرات شاهزاده ها

Kiarash & kian

      

                 

        

 

       

میوه باغ زندگیمون کیان

                         میوه باغ زندگیمون کیان روز     ۲۴ ماه     اردیبهشت سال    ۱۳۹۶خورشیدی در بیمارستان  اقبال      قدم به دنیا نهاد وزن     ۳۵۵۰ kg قد       ۵۱ cm دورسر  ۳۵ cm در ۳۱ روزگی ختنه شد عکس ساعاتی پس از تولد   ...
31 مرداد 1396

مادرانه۲

سلام عزیزای دلم پسرم کیان توی یک شب زیبای بهاری متولد شد۹۶/۲/۲۴ اون شب وقتی باباجون اومد خونه حدودا ساعت ۸ شب بود حس کردم دیگه وقته اومدنه پسرمه باباجون با مامان ژیلا تماس گرفت تا بیاد پیشمون،کیارش با باباجونی رفت پیشه خاله نسرین،این اولین شبی بود که از کیارش جدا بودم وقتی ماشین دور میشد انگار که قلبم داشت از جاش کنده میشد خیلی لحظه سختی بود دوری از کیارشم.ساعت یازده رسیدیم بیمارستان و ساعت ۱:۳۰ بامداد کیانم متولد شد و دوباره حس مادرانه و یک آوای قشنگ دیگه از زندگی رو شنیدم وقتی تو بغلم گرفتمش چشماش باز بود نگاه میکرد نفسه مامان،خانم پرستار کمک کرد تا شیر بخوره و بعدش برد تا باباجونشو ببینه،فردای اون روز مرخص شدیم وقتی رسیدیم خونه دیدم...
31 مرداد 1396

بزرگ مرد کوچکم

کیارش عزیزم  بعد از یکسال دوباره فرصت اینو پیدا کردم تا بیام خاطرات قشنگ کودکیتو ثبت کنم، توی یکسال گذشته خیلی روزهای خوبی و البته سختی رو باهم گذروندیم الان دیگه شما یه داداش کوچولو داری،روزهای در انتظار داداشی مجبور شدیم توی هجده ماهگی شمارو از شیر بگیریم با اینکه خیلی برام سخت و ناراحت کننده بود،بازم پسره بزرگ من مثل یه مردکوچک با همه چی زود کنار اومد و مامانشو همراهی کرد تا اون روزها زودتر بگذره قربونت برم مرد کوچک و شجاع من دوسسسسست دارم چ ...
31 مرداد 1396

کلاغ پر

چند روز پیش که خاله پریسا اومده بود خونمون یه بازی جدید بهت یاد داد شما هم هر موقع از بازی با اسباب بازیها خسته میشی کلاغ پر بازی میکنی انگشت اشارتو میذاری زمین و بردی داری میگی پ......ااا( پر) قربونه زبون شیرینت   لی لی حوضک هم خیلی دوست داری وقتی میگم لی لی زود میای جلو دستتو باز میکنی بعضی وقتا میبینم خودت داری کف دست میکشی و میخونی ییییییییییی( لی لی) عاششششششششقتم دلبرکم
6 تير 1395

راه رفتن پسر گلی

سلام پسر عزیزم از بیستم اردیبهشت که فقط دنبال شما افتادم از همون روز از چهار و پنج قدم شروع کردی تا الان که حسآبی مسلط شدی در حال دویدنی قربونت برم فدای قدمهات بشم یه لحظه هم نمیشینی از هر جایی سر در میاری منم نمیتونم چشم ازت بردارم وروجک تازه کلی برای خودت صحبت میکنی وقتی میخوای کاری انجام بدی ومیدونی کار درستی نیست جلوی روم تو چشمام نگاه میکنی با کلمه هایی که خودت معنیشونو میدونی سر منو شیره میمالی دلبرک  اون لحظه میخوام درسته قورتت بدم ،این روزا کارای جدید و عجیبی انجام میدی حیف که وقت نمیکنی برات بنویسم عشق مامان، مامان و بابا و دردر و به به و ... رو هم میگی چند روز دیگه تولد یکسالگیت مامآن در حال تدارک جشن برای بعد ماه رمضان ...
6 تير 1395

اولین کلمه کیارشم

سلام عشق مامآن امروز 22.2.95 اولین کلمه زندگیت و گفتی البته آواهای زیادی رو تکرار میکنی ولی این یکی رو با نشون دادن گفتی قربونت برم امروز وقتی با هم اون پازل اندام ها رو که از نمایشگاه کتاب خریدیم رو کار میکردیم تا شما تکرار کنی با نشون دادن گفتی دت (دست) وقتی تکرار میکردم تا سین هم بگی ت رو کشیده میکردی الهی فدای صدات بشم که با شنیدنش قلبم آروم میگیره ، دا (دالی)رو هم خیلی وقته بازی کردنی میگی یادم رفته بود برات بنويسم. عااااااااااااااشقتم عزیزکم  
23 ارديبهشت 1395